تبليغاتX
اهل سنت ایران

در آن هنگام عمرو بن عاص حاكم مصر بود، وي اين حادثه را اين چنين براي ما نقل مي كند.

يك روز عبدالرحمن بن عمر رضى الله عنه و دوستش ابوسروعه در حالي كه از خجالت سرهايشان را پايين انداخته بودند نزد من آمدند و گفتند: ((بر ما حد خدا را جاري كن زيرا ما ديشب شراب نوشيديم)) من آنها را مورد سرزنش قرار دادم و از خود راندم. اما عبدالرحمن تهديد كرد كه اگر بر ما حد را جاري نكني هنگامي كه پدرم آمد موضوع را به او خواهم گفت.

عمرو بن عاص مي گويد: من كه قصد داشتم آنها را از خود دور كنم و از منزل بيرون نمايم، اما پس از شنيدن سخنان عبدالرحمن، آنها را به حياط خانه آورده و حد را جاري كردم و چون رسم بود كه بعد از جاري شدن حكم بايد سر مجرمين تراشيده شود، عبدالله پسر حضرت عمر، برادرش و ابوسروعه را به خانه برد و سر آنها را تراشيد. در اين قسمت از حادثه بايد مقداري بينديشم!

پسر خليفه با دوستش شراب مي نوشد و پس از آن در اثر عذاب وجدان نزد حاكم مي رود و از او مي خواهد كه مجازات شرعي را در مورد آنان اجرا كند اما حاكم از اجراي مجازات سرباز مي زند، ولي پسر خليفه او را تهديد مي كند كه اگر فرقي بين او و بقيه مسلمين قايل شود به پدرش اميرالمومنين خبر خواهد داد. عمرو بن عاص مجبور مي شود كه قوانين شرعي را در مورد آنان اجرا كند و سرشان را بتراشد! در اين مورد بايد بگوييم؟ زيرا اين موضوع نياز به شرح بيشتر و حاشيه نويسي ندارد. طبيعي است كه مردم از موضوع با خبر مي شوند و آنچه را كه براي فرزند خليفه اتفاق افتاده مي فهمند. زيرا آنان در حياط منزل حاكم كه در معرض ديد عابرين قرار داشته مجازات شده اند.

اين خبر پس از تحريف به حضرت عمر رضى الله عنه رسيد و گفته شد كه عمرو بن عاص مجازات لازم را در حياط منزلش اجرا نكرده تا مردم ببينند، بلكه آنان را در داخل منزلش تنبيه كرده است، اين خبر، خشم خليفه را بر انگيخت و آنگاه نامه اي به حاكم مصر به اين مضمون نوشت: ((من از عمل و جرات تو تعجب مي كنم، زيرا بر خلاف پيمان من عمل كردي. نظرم اين است كه تو را از كار بر كنار كنم و اين رفتار براي تو زشت است، تو عبدالرحمن را در خانه ات مجازات كردي و سرش را در خانه ات تراشيدي و مي داني كه با اين كار در واقع با من مخالفت كرده اي؟ عبدالرحمن يك نفر از عامه ي مردم است، با او همان رفتار را بايد داشته باشي كه با ديگران داري، اما تو با خودت گفته اي كه او فرزند اميرالمومنين است! مي داني من در حقي كه خدا واجب كرده است براي هيچ كس گذشت و سهل انگاري ندارم. هرگاه نامه ي من به دستت رسيد فرزندم را با عبايي پاره نزد من بفرست تا نتيجه ي عمل زشت خودش را ببيند.

عمرو بن عاص نامه اي به خليفه نوشت و به او خبر داد كه فرزندش را در حياط منزل حد زده است و نامه اي را به عبدالرحمن داد و براي اجراي دستور خليفه مجبور شد عبايي زبر و خشن به رنگ تيره بر تن مجرم كند و سپس او را نزد پدرش فرستاد.

عبدالرحمن دچار بيماري سختي شد و زماني كه به حضور پدرش رسيد توانايي راه رفتن را نداشت، خليفه كه بشدت ناراحت بود، علاقه اي به ديدن او نداشت و همين كه چشمش به او افتاد با خشم فرياد زد ((اي عبدالرحمن آيا شراب نوشيدي و مست شدي؟ عبدالرحمن بن عوف هم آن روز در آنجا حاضر بود و گفت: اي اميرالمومنين او يك مرتبه مجازات شده است)).

خليفه فرياد زد: تو ساكت باش!

عبدالرحمن بن عوف رضى الله عنه ديگر چيزي نگفت.

در اين موقع عبدالرحمن از پدرش خواست كه به علت بيماري از مجازات او صرف نظر كند و گفت من بيمارم اگر دستور دهي مرا بزنند تو قاتل من هستي!

عمر بن خطاب رضى الله عنه به بيماري پسرش و اينكه گفته شده بود كه حد بر او يك مرتبه جاري شده، توجهي نكرده و شايد باور نكرده بود و يقين داشت كه عمرو بن عاص با عبدالرحمن به خوبي رفتار كرده، زيرا او فرزند خليفه بوده است. شايد هم حق خودش مي دانست كه به عنوان يك پدر كه حاكم حكومت اسلامي نيز هست پسرش را ادب كند تا روش بدي براي ديگران باقي نماند. دستور مجازات پسرش را صادر كرد و بعد از جاري شدن حكم، او را زنداني نمود كه پس از مدتي عبدالرحمن بر اثر بيماري درگذشت.

بعضي از تاريخ نويسان مي گويند: عبدالرحمن هنگام شلاق خوردن فوت كرد و پدرش دستور داد تا حد شرعي را بعد از مردن او تكميل كنند، ولي اين روايت قابل قبول نيست. بسياري از مورخين اين حادثه را مفصلتر بيان كرده اند ولي در مجموع، اين روايات براي ما روشن مي كند كه عمر بن خطاب رضى الله عنه در اجراي عدالت دقيق بود و اوامر حق را در مورد همگان يكسان اجرا مي كرد. و در مورد احدي گذشت نداشت.

رفتاري كه حضرت عمر رضى الله عنه با پسرش داشت در واقع انتقام از خودش محسوب مي شود، زيرا عبدالرحمن پاره ي تن او بود!

اين حادثه يكي از بزرگترين علل بود كه بعضي به او نسبت سنگدلي مي دانند.

برگرفته از کتاب (زندگی نامه عمربن خطاب رضی الله عنه)

مؤلف: محمد كامل حسن الحامي ترجمه مولوی غلام حیدر فاروقی


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط عبدالحی  |